بخواب

داستان کوتاه

سرم رو بردم جلو و گوشم را چسبوندم به دهانش. خیلی آهسته حرف می‌زد. در واقع هیچی نمی‌شنیدم ولی از لحن کلامش فهمیدم که قصد دارد نصیحتم کند. تمام بدنم را گوش کردم و می‌خواستم بشنوم. همین طور گوشم رو نزدیک‌تر می‌بردم. اگر به همین منوال ادامه می‌دادم تا چند لحظه بعد گوشم داخل دهانش می‌شد ولی هیچ چیز نفهمیدم. حتی یک کلمه. فقط پچ پچ با لحن نصیحت. او همچنان لبهایش رو به هم میزد و پچ پچ میکرد. آهسته کنار گوشش گفتم: «یک کم بلندتر حرف بزن تا من نصیحتت رو بشنوم. آخه این چه نصیحتیه که تو میکنی و من نمیشنوم» خندید. صدایش را کمی بلندتر کرد و کاملاً رسمی گفت: «من در بستر مرگم اندرزم به تو این است که تو نیز بمیر، نمی دانی که مرگ چه زیباست، شیرینی اش را یواش یواش حس می‌کنم» هم از این نوع حرف زدنش خنده ام گرفته بود و هم از حرفی که زد. سر به سرش گذاشتم: «تو پیری عمو، ما اول راهیم هنوز، چرا من بمیرم؟ گفت: «بمیر که در جوانی هیچ چیز مثل مرگ شیرین نیست» این بار خندیدم. نتونستن جلوی خودم را بگیرم. مثل خودش اما با خنده گفتم: باشد، تو که داری می‌میری به ملک الموت که نزدت آمد بگو تا مرا هم قبض روح کند» لبخندی زد و مثل یک خان واقعی گفت: «باشد» من هم آرام خنده ایی کردم.
تا الان سرش پایین بود. خیلی آرام سرش را بلند کرد و خیلی سرد به من نگاه کرد. بی حال و شمرده شمرده مثل نشئه ها گفت: «پس بلند شو وضو بگیر و بیا کنار من بخواب» یک مرتبه سرم سنگین شد. ترس برم داشت. نمیشد فهمید که داره جدی حرف می‌زنه یا حالش خوب نیست. گمونم صورتم زرد شده بود که گفت: «نترس، شیرین است، زود وضو ساز و بیا» ناخودآگاه بلند شدم و رفتم پای حوض وسط حیاط. ترسیده بودم. شیر آب را باز کردم و وضو گرفتم. دوباره وضو گرفتم. از آب حوض به صورتم پاشیدم. سرم را بالا بردم و یک نگاهی به آسمان انداختم. فقط یک ستاره از آن همه ستاره دیده می‌شد. محو تماشای همان یکی شدم. آسمان سیاه سیاه بود و فقط یک نقطه سفید که همان ستاره بود از بین کل همه ستاره آسمان وجود داشت، خودم را در آن ستاره دیدم. مثل مثل خودم بود. بی کم و کاست. آسمان سیاه، هوا بسیار خنک مثل یک روز بهاری درون یک دشت لخت، ولی سبز. لطیفی هوا تنم را قلقلک می‌داد. ماه را هم در آن آسمان دیدم ولی اون چیزی را نشان نمی‌داد. انگار می‌خندید. سریع به داخل اتاق برگشتم. گفت:«به جای خودت نگاه میکردی؟» گفتم: «به کدوم جا؟» گفت: «بیا به زودی به همان جا می‌روی» گفتم: «من این چیزها را قبول ندارم» خندید. گفت بیا به زودی قبول می کنی. خسته شدم. مؤدبانه گفتم: «من دیگه میرم استراحت کنم. صبح میام بازم با هم صحبت می‌کنیم» هی میگفت: بیا. بیا. باهم می خوابیم. بیا این جا بخواب. گفتم: «نه. در اتاق خودم راحت ترم، میرم همون جا می‌خوابم»به جای من، اون از کوره دررفت باهرچه قدرت در بدنش بود داد زد: «جناب ملک الموت این جا منتظر است، خودت گفتی و دیگر نمی‌شود کاری کرد»
فضای سنگین اتاق بدنم را گرفت. انگار هشت پایی دور تا دور بدنم را گرفته باشد و با خصومت فشارم دهد. گفتم: پس اجازه بده نمازم را بخونم. گفت: «بخوان که ملک الموت بسیار کار دارد» شروع کردم به نماز. نمی‌فهمیدم که چه می‌خوانم. اما مدام می‌خواندم. خواندنم گرفته بود. هوا کم کم روشن شده بود، که دستی سنگین خورد روی شانه ام. فریاد کشیدم، داد زدم، صدبار عربده زدم ولی دست هنوز روی شانه ام بود. با ترس و لرز دست چپم را بالا بردم و دستی را که روی شانه ام بود لمس کردم، پر از مو بود، دست بود، نعره زدم، صدائی که به هیچ وجه تاکنون نشنیده بودم. جرئت نداشتم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم.
کمی آرام شدم، آرام تر، باز هم آرام تر، احساس مردن می‌کردم. شهادتین را با *** خاصی گفتم. شکلات درون دهنم را قورت دادم. شیرین بود. دست همچنان روی شانه ام بود. همه چیز رنگ ابر بارانی شده بود. هیچ صدائی، هیچ هوائی، هیچ زمانی نبود. فقط همه چیز رنگ ابر بارانی بود، فقط من بودم و در حس بودنم شنا می‌کردم.
دست، هنوز روی شانه ام بود. در آن هیچ چیزی فقط من بودم و دست روی شانه ام در توده ای از ابر بارانی. مثل برق قطار مانندی از من گذشت، فریاد کشیدم، وقتی فریادم تمام شد، من بودم و جانماز و دیوار و حوض بیرون. طاقچه و کتابها. برگشتم تا نگاهی بهش بیندازم که دیدم مرده. چهار دست و پا به سمتش خزیدم، میخندید ولی مرده بود. پتو را کشیدم روی سرش. چهار زانو نشستم کنارش، قرآن باز کردم خواندم. نه می شنیدم، نه می دانستم چه دارم میخوانم. فقط می خواندم. خواندنم گرفته بود. پتو را از روی صورتش کنار زدم، می خندید. نبضش را گرفتم، نمی‌زد، مرده بود. ماتم این را گرفتم که چطور غسلش بدم و بهش نماز بخوانم و خاکش کنم.
اول غسل را انجام دادم. کفن پیچش کردم، روی کفنش کافور کشیدم، بعد خودم غسل کردم، کارها کند صورت می‌گرفت. شب ***بود. آمدم بیرون و از بازار بیل خریدم. مغازه دار من را که دید ترسید. پول بیل را نگرفت، بیل را داد و خواهش کرد که کاری به کارش نداشته باشم. هرچه من بیشتر اصرار می‌کردم که پول بیلش را بگیرد اون بیشتر زاری و التماس می‌کرد. خداحافظی کردم و برگشتم. ترسیدم به مغازه ی دیگری بروم و کمی نان بخرم.
برگشتم به خانه، درب باز بود. داخل حیاط که شدم دیدم چند نفری دور جسد نشسته اند. تعجب کردم که چطور به این زودی خبردار مرگش شدند. جلوتر رفتم و پرسیدم: «از کجا متوجه فوتشون شدید؟» همه با هم سرشان را رو به من برگرداندند. صورت نداشتند، فریاد زدم، عقب عقب می رفتم و داد می زدم. داشتم از ترس می‌مردم که روز از من برگرداندند و به جسد خیره شدند. پشت حوض نشستم و شروع کردم به فکر کردن. فکرم که تمام شد بالاتر از حوض مشغول کندن شدم. کمی گود شده بود ولی هنوز کم بود. باز هم کندم تا گودترش کرده باشم. از درون قبر هم پشت سرم هم کرم خاکی بیرون می‌آمد. مدام کرم. همان طور که بیل می زدم سر بیل به یک چیز سفت خورد. کاسه سر یک آدمی بود که قبلاً مرده بود. باز هم کندم تا خوردم به یک کاسه سر دیگر. همین طور کندم و کندم تا قبر کاملاً آماده شد هشت کاسه سر هم پیدا کردم. درون قبر بیل به دست کنار هشت کاسه سر ایستاده بودم. اسکلت ها را درآوردم کردم درون یک گونی و انداختم داخل حوض. حوض از خودش حباب بیرون داد و گونی و محتویاتش را بلعید. (نگاهی به اتاق انداختم. هنوز آدم های بدون صورت کنار جسد نشسته بودند، به قبر نگاه کردم، مثل یک قبر واقعی شده بود)
رفتم از انبار حشره کش آوردم تا پیش آخرش را داخل قبر خالی کردم. از بوی حشره کش گیج شدم. از آب حوض به صورتم پاشیدم. آب حوض که صاف شد، تنها ستاره آسمان را دیدم که افتاده بود درون حوض. عکس من داخل ستاره بود. خندید، من هم به او خندیدم.
برگشتم طرف قبر هنوز بوی حشره کش می‌داد ولی کمتر شده بود. به اتاق که نگاه کردم هنوز آن آدم های بی صورت دور جنازه نشسته بودند. چهار زانو بالای قبر نشستم و فکر کردم. به هیچ چیز فکر می‌کردم. کفش هایم را درآوردم و پریدم داخل قبر. بوی حشره کش می‌داد. پر از کرم‌های مرده و کرم‌هایی که بوی مردن می‌دادند. خرخاکی های زنده قایم شده بودند، خودشان را نشان نمی‌دادند. دراز کشیدم. همین که سرم را روی خاک گذاشتم آدم های بی صورت یکی یکی سر قبرم آمدند، با آن چشم هایی که نداشتند به من نگاه کردند. هفت تا بودند یکی دیگر هم آمد تا دور قبر کاملاً پر شد. من خوابیده بودم و داشتم نگاهشان می‌کردم. به صورت هایی که نداشتند. به هم نگاه کردند و با صدایی که شنیده نمی‌شد حرف می‌زدند با هم سرشان را تکان می‌دادند و یکی بیل را برداشت و یک بیل خاک ریخت روی صورتم. از توی دل فحشش دادم ولی کاری نکردم. شاید نمی توانستم. به هر حال یادم نیست چرا کاری نکردم. فقط می‌دانم که کاری نکردم. خاک روی صورتم را پوشانده بود و من نمیدیدم که چه کار می‌کنند. بدنم هنوز هوا می خورد و سردم بود. کم کم تماس بدنم با هوا قطع شد. صدای خاک را که بیل بیل ریخته می‌شد بیل پر می‌شد و خالی می‌شد. پر می‌شد و خالی می‌شد. صدای بیل های آخر را به زور می شنیدم. دوباره شنیدم و دیگر نشنیدم. سکوت محض وجود عدم صدا را با تمام وجودم حس می کردم. دوباره سکوتی کامل در فضایی به رنگ بارانی. به جسدی فکر می‌کردم که خودم کفن پیچش کردم، چرا نیامد تا خاکش کنم؟
هیچ صدایی نبود. سکوت و سکوت داشت خوابم می برد. دلم نمی‌خواست بخوابم. چرا؟ نمی‌دانم. شاید بدنم به رختخوابم عادت کرده بود. همه چیز آرام بود. هیچ صدایی و هیچ چیزی نبود نمی دانم چشمانم باز بود یا بسته. ولی …… ناگهان صدای وحشتناکی از کنار گوشم بلند شد. صدای ضربه های سنگین یک هیولا. یک لشگر کنار گوش من پاهایشان را محکم به زمین می‌کوبیدند. زمین و زمانی که وجود نداشت می‌لرزید. صدا همین طور به گوشم نزدیک و نزدیک تر می‌شد و صدایش همین طور بلندتر. هرچند گاه یک بار هم صدای فیسی می‌آمد. صدای خوردن دندانها به هم.
یک دفعه صدای هیاهو و جیغ و داد هزاران مرد وزن درآمد. صداهای وحشتناک. ناله و جیغ زن ها و عربده مردان. پشت سرهم. شاید صدای اسکلت هایی بود که من پیدا کردم، ولی من آنها را درون حوض انداختم. قیامت بود. صدا در صدا گم می‌شد. صدای ضربه پاهائی که محکم به زمین میخورد تمام وجود را می‌لرزاند. گامپ گامپ. یکی از آن پاها وارد گوش من شد. من لبم فریاد زدم و عربده کشیدم. یک پای دیگر هم داخل گوشم شد، پایی دیگر. صد تا صد تا وارد گوشم می‌شدتا رسید به هزار تا. دالان های گوشم را همین طور طی می‌کردند و نزدیک مغزم می‌شدند. فریاد می‌کشیدم. از ترس نعره می زدم. نعره ایی وحشتناک تر از صدای هیولاها. بهش فحش دادم. ای کاش نداده بودم. هر هزار پایش را با هم کوبید روی مغزم. از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم هزار هزار پا مشغول خوردن گلویم بودند. خواستم فریاد بزنم، اما گلو نداشتم، اشکم درآمد. آب چشمانم به محل تجمع هزارپاها رسید. خبردار شدند که چشمه آبی جاری شده. دسته دسته از روی لبهایم بالا آمدند. دسته ایی به سمت چپ، دسته ایی به سمت راست. شروع کردند به خوردن چشم هایم. تا وقتی تمامی چشم هایم خورده شد، گریه می‌کردم. دیگر نه گریه می کردم نه جیغ می زدم. گوش هایم هم دیگر کار نمی کرد. از حلق تا گوشم خورده شده بود. خاک نم دار جای خالی اش را پر کرده. چشمانم هم جای خود را به خاک داده اند. از مچ پایم هم عده ایی نرم می خوردند. درد نمی گرفت درون ناف ام هم خبری بود، بخور بخوری راه افتاده بود، زیرا این خاکها را گویی قحطی آمده بود. آخرین قسمتی که از بدنم خورده شد قلبم بود. قلبم را هم تمام و کمال خوردند. با این حال من بودم، وقتی که هیچ نبودم، نمی دانم چقدر گذشته است، یک روز، دو روز، صد سال، دویست سال. شاید هم پنج هزار سال. شاید هم زمان دیگر تمام شده بود. به هر حال چیزی گذشته است. آمدند به سراغم و می‌برندم. نمیدانم به کجا. هنوز هم در حال رفتنم. دو موجود زیر بغل هر شخصی را گرفته اند و می‌برند. همه چیز سیاه و سفید شده. می روند. خیلی زیادند. تمام نمی‌شوند. همه آدم ها را هرچه بوده جمع کردند و دارند می‌برند. من را برای این که خستگی ام در رود گوشه ای نشانده اند. تماشا می‌کنم. جالب است که روی هیچ چیز نشسته ام و با بی چشمی نگاه میکنم، با بی مغزی ام اوضاع را تحلیل می‌کنم. قلبی ندارم که بزند ولی اگر قلب خودم بود حتماً 200 بار در ثانیه میزد. بیابان محضی است، سیاه و سفید. این طور که اینها می‌روند تا چند وقت دیگر این جا تنها می‌شوم. چه کار کنم با این همه تنهایی. احتمالاً شروع کنم به ایجاد کردن. الان مشغول شده ام به ایجاد کردن. دو نفر آمدند: هی دارم با شما حرف می‌زنم، من را یک بار برده اند. نباید دوباره بروم. اصلاً شماها آن دو موجود قبلی نیستید، هی ولم کنید، ای بابا من می خواستم این جا…….. (صدا قطع می‌شود.)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفده − 1 =