جایی برای رفتن

داستان کوتاه

ماشین که پنجر شد، راننده کنار خیابان ایستاد و فقط گفت: «پنچر شدیم». دیگر حرفی نزد، عصبانی هم نشد تا به زمین و زمان فحش بدهد. خیال کردم الان پیاده میشود و چرخ را عوض میکند، اما او خم شد و از توی داشبورد یک سیب سرخ با یک بشقاب و یک رنده پلاستیکی برداشت. آفتاب از شیشه‌ی جلو میگذشت و مستقیم توی صورتم می خورد «کجا میخواستم بروم؟» نمی دانم، فراموشکار نبودم ولی این بار فراموش کرده بودم، یک چیزی توی ذهنم میگفت جایی باید میرفتی، اما نمیدانم کجا. صبح که بیدار شدم گیج بودم. آنقدر روی تخت قلت خوردم تا حوصله ام سر رفت. خیلی آرام از تخت پایین آمدم تا حوری بیدار نشود، صبح‌ها اگر بیدارش میکردم تا شب غر میزد. به صبحانه مقید بودم اما امروز اشتها نداشتم. فقط یک فنجان قهوه درست کردم. اولین قلپ را که خوردم بد جوری دلم به هم خورد. قهوه را ریختم توی ظرفشویی و لباس پوشیدم. ساعت نه بود. هر روز همین ساعت از خانه خارج میشدم تا ساعت نه و نیم خودم را به بیمارستان برسانم. اما انگار آن روز نمیخواستم به بیمارستان بروم. کجا باید می رفتم؟ … .
راننده داشت سیب را رنده میکرد توی بشقاب، نگاهش کردم، گفت: «آقا من عادت دارم وسط روز یه سیب بخورم زیاد طول نمی کشه بعدش چرخ رو عوض می کنم». حس حرف زدن نبود فقط سری تکان دادم که یعنی اشکال ندارد. چه اشکالی داشت؟ من که فعلاً وقت داشتم یعنی نمیدانستم وقتم را باید کجا بگذرانم. نصف سیب را که رنده کرد،چند بار رنده را زد روی بشقاب. بعد شروع کرد به لیس زدن رنده. بشقاب را جلوی من آورد و گفت:« بفرمایید». گفتم:«ممنون،نمیخورم». تند تند سیب های رنده شده را با چنگ خورد، انگار می ترسید کسی سیب ها را از او بگیرد.
«دندون که ندارم آقا این جوری باید سیب بخورم».
به چهره اش دقیق شدم، بیشتر موها و ریش‌هایش سفید بود. با اینکه ریش های من هم سفید بود از من پیرتر نشان میداد. دستی به صورتم کشیدم. زبر بود. فراموش کرده بودم امروز اصلاح کنم.
ساعت نه که خواستم از خانه خارج شوم نمی دانم چرا حوصله‌ی رانندگی نداشتم، چند لحظه‌ای جلوی ماشین ایستادم و باز فکر کردم که برنامه ی امروزم چیست، آیا مثل هر روز باید اول بروم بیمارستان، بعد مطب، بعد هم سری به کلینیک بزنم یا کار دیگری دارم؟ کار دیگری داشتم به هر حال حوصله‌ی رانندگی نبود. بدون ماشین از خانه زدم بیرون و سر کوچه به اولین ماشینی که جلویم بوق زد گفتم:«دربست». راننده سریع توقف کرد. داخل ماشین که نشستم پرسید: « کجا بروم آقا؟» اولین بار آنوقت راننده پیر را دیدم. گفتم «فعلاً مستقیم برو» و مستقیم رفت. به فلکه اول که رسید، گفت:«چپ یا راست؟» بازگفتم مستقیم.از پنجره به آدم ها نگاه میکردم. زنها و دخترهایی که به نظرم روز به روز قشنگتر می شدند، چرا؟ نمیدانم. شاید آرایش‌شان را غلیظ‌تر میکردند.فکر کردم بروم بیمارستان، شاید قبلاً به منشی سپرده باشم که برنامه‌ی امروزم چیست. شاید هم جایی یادداشت کرده باشم که چه کار دارم. گفتم: «برو بیمارستان بهار». راننده گفت: «پس چرا گفتید بیام توخیابون شهدا؟! اینجا یه طرفس باید تا آخر بریم». برایش توضیح دادم که نظرم عوض شده و او کرایه‌اش را میگیرد و حالیش کردم که حوصله‌ی غر شنیدن ندارم… .
وارد بیمارستان که شدم دربان دست به سینه آمد جلو:«سلام آقای دکتر». سری برایش تکان دادم. سوار آسانسور شدم و دکمه‌ی طبقه‌ی هفتم را فشار دادم.وارد دفتر که شدم، منشی از پشت میز بلند شد، او هم دست به سینه سلام کرد. گفتم:«امروز برنامه خاصی دارم؟» سر رسید را ورق زد و گفت:«قبلاً چیزی نفرموده بودید». داخل اتاقم شدم. کاغذهای روی میز و داخل کشوها را زیر و رو کردم چیزی نبود. مدتی نشستم و فکر کردم، نفهمیدم چقدر طول کشید. از بیمارستان رفتم بیرون و سوار همان ماشین شدم. گفته بودم منتظرم بماند… . راننده رفته بود پایین تا چرخ را عوض کند. جک را زیر ماشین گذاشته بود و من حس کرده بودم که ماشین دارد می رود بالا. از پنجره سرم را بیرون کردم و پیرمرد را دیدم که زیر آفتاب عرق کرده بود و سعی می کرد زاپاس را جا بزند. باز به جلو خیره شدم. آفتاب هنوز توی صورتم بود. چشم‌هایم را بستم. همه جا قرمز شد، پلک هایم رابه هم فشردم. قرمزی مایل شد به سیاهی. سنگین شدم. در خلسه ای عمیق فرو رفته بودم. آنقدر بدنم سنگین بود که قدرت حرکت دادنش را نداشتم. حال خوشی بود، به هیچ چیزی فکر نمی کردم. در فضا معلق بودم… .
صدای بسته شدن در ماشین مرا به خود آورد. راننده سوار شده بود. گفت:«ببخشید، دیر شد.»
آدرس مطبم را به او دادم .حرکت کرد… .
مردد بودم بروم داخل یا نه؟ کاری آنجا نداشتم. از ماشین پیاده شدم. در مطب را باز کردم. از بیرون به داخل نگاه انداختم.باز فکر کردم کجا می خواستم بروم؟ تو نرفتم. در را باز قفل کردم و سوار ماشین شدم.حرکت کردیم،اینبار به سوی کلینیک. به ذهنم رسید که شاید جایی، کاری شخصی داشته باشم. با یکی از دوست‌ها یا فامیل‌ها یا حتی بچه‌ها. صدای زنگ موبایل فکرم را به هم زد. دکتر کریمی بود، رئیس بیمارستان، احتمالاً می خواست بداند چرا بیمارستان را ترک کرده‌ام، شاید هم یک جراحی فوری پیش آمده باشد. جواب ندادم. ترافیک، کلافه کننده شده بود. ماشین‌ها به صف شده بودند و مدام بوق میزدند. آفتاب هم با دود ماشین‌ها هم دست شده بودتا مردم را اذیت کند. دستم را زیر بغلم کشیدم. خیس شد. هیچ نسیم خنکی نمی آمد.
پیرمرد با موج‌های رادیو ور میرفت. کنار ما یک پراید قرمز توی ترافیک گرفتار شده بود. راننده‌اش زنی بود هم سن و سال حوری. سیگارش را با اشتها میکشید و خاکسترش را بیرون می ریخت. هوس سیگار کردم، توی جیب بغل کتم یک بسته داشتم، سیگاری گیراندم. دو پک که زدم منصرف شدم. توی آن گرما نمی چسبید. از پنجره انداختمش بیرون. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و خیره شدم به آدمهایی که داشتند از روی پل عابر پیاده می گذشتند. کجا می رفتند؟چشمم را بستم و سعی کردم باز هم به خلسه فرو روم اما نمی شد. افکار مزاحم نمیگذاشت. حس کردم ماشین ایستاد. چشم باز کردم. راننده به من خیره شده بود. گفت:«خوبید آقا؟» گفتم:«آره.» گفت:«آقا ظهره من با اجازتون تواین مسجد نماز بخونم بعد هر جا خواستید برید میرسونمتون.» و مسجدی را که سمت راستمان بود، نشان داد. چیزی نگفتم. او سریع پیاده شد و دوید توی مسجد. صدای اذان میآمد، چه زود گذشته بود! آن سوی خیابان زنی که موهای طلایی داشت، قدم می زد و سگش را دنبالش می کشید. با نگاه دنبالش کردم. کجا می رفت؟ از ماشین پیاده شدم. چیزی مرا کشید به آن طرف خیابان. موهای زن از پشت ریخته بود روی کت آبیش. قشنگ بود. مؤذن هنوز اذان میگفت. به حی علی خیرالعمل رسیده بود. زن که‌ سی چهل متر از من دور شده بود، ایستاد و به ویترین یکی از مغازه ها خیره شد. رفتم کنارش و مثل او زل زدم به ویترین. مانکن‌ها لباس های جورواجور پوشیده بودند و همه میخندیدند. زن نگاهی به من کرد و به راهش ادامه داد. سگ سفید کوتوله‌اش پشت سرش میدوید.بانمک بود. دنبال زن راه افتادم،فاصله‌مان فقط دو سه متر بود. نفس راحتی کشیدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده − هفده =