قیصرخوانی

رفت تا خانه خورشید غزل‌خوان قیصر
رست از چنبره درد فراوان قیصر
گرچه بر باغ و بهار از همه سو زهر وزید
نشد از مذهب آلاله پشیمان قیصر
قدمی دور نشد از دل در جذبه نام
بی‌خود از خود نشد از وسوسه نان قیصر
شعر یعنی که در آیینه بخندی با زخم
شاعر عاشق یعنی گل خندان قیصر
آیه و آینه نور و نوا چشمانش
ریشه در کوثر دل داشت به قرآن قیصر
چشم بگشا و ببین اول عشق است هنوز
چه کسی گفت رسیده است به پایان قیصر
می­رود سوی فراسو، به بهاران بهشت
غرق در بوسه و لبخند شهیدان قیصر
نکند آن سو با شعر قراری دارد
محشری شد چه عجب سید، سلمان، قیصر
گل ناز است و طربناک ابد می­خواند
بی­خزان، سبز، جوان
در دل باران
قیصر

آبان 86

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × چهار =